سبحانسبحان، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

روزهای مادرانه من

گزارش روزهایی که گذشت !!

  سلام فرشته کوچولوی شیطون وای مامانی نمیدونی وقتی تکون میخوری ، لگد میزنی یا ازین طرف دلم یه دفه میری اونطرف چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر ذوق میکنم ... تازه نه فقط من ... آخه دیگه کوچیکترین حرکاتت از روی لباس کاملا پیداست و هرکس پیشم باشه میبینه و کلی ذوق میکنه از این همه وضوح تصویر وای مامانی ، موقع خوردن که میشه ( حالا چه وعده غذایی پر و پیمون باشه چه یه بشقاب میوه یا یه لیوان چای یا حتی یه دونه بیسکوییت )  یه جوری بدو بدو میای بالا نزدیک معده ام که انگار اگر اون پایینا بمونی غذا بهت نمیرسه ..... اگر بیرون از خونه باشم چه رستوران چه مهمونی ؛ باید روی شکمم رو ...
16 خرداد 1393

ســــــــــــــــال نــــــــــــــــــــــو مبــــــــــــــــــــارک ...

        بوی جان می آید اینک از نفس های  بهار دستهای پر گل اند این شاخه ها ، بهر نثار با پیام دلکش " نوروزتان پیروز باد  " با سرود تازه " هر روزتان نوروز باد " شهر سرشار است از لبخند ، از گل ، از امید تا جهان باقی ست این آئین جهان افروز باد ...     سلام عزیزکم ، خوبی ؟ ... عیدت مبارک فرشته ی من   اول از همه ازت معذرت میخوام که دیر دارم وبلاگت رو آپ میکنم ، میخواستم همون روز اول عید این کار رو بکنم اما واقعا نشد ، یعنی نرسیدم .... عوضش الان با دست پر اومدم و کلی چیز برای گفتن دارم عسلکم ...             ...
6 فروردين 1393

تولد مامان ...

  سلام فسقلی ِ دوست داشتنی  قبلا گفته بودم میخوایم به بابا و مامان ِ بابا (که همچنان معلوم نیست قراره چی صداشون کنی!) روز تولدم بگیم که یه نی نی ِ ناز تو راه داریم و دارن نوه دار میشن ... چهارشنبه 14/12/92 عصر حرکت کردیم سمت تهران ... یه جعبه شیرینی گرفتیم و یه برگه که مامان با فوتوشاپ آماده اش کرده بود و بابا هم پرینت گرفته بود رو هم گذاشتیم داخل جعبه و رفتیم اونجا ...       این همون برگه ایِ که گذاشتیم داخل جعبه روی شیرینی ها :   (پیشنهاد میکنم فعلا بابا بزرگ و مامان بزرگ صداشون بزنیم تا بعد ... آخه برای نوشتن خیلی سختم میشه مامان  ... موافقی دیگه،نه؟     قربون نی ...
18 اسفند 1392

یک عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالمه برف!...

    سلام سلام دردونه   اگه بدونی چقدر همه جا خوشگل شده مامان ...         امروز صبح که بیدار شدم دیدم همه جا سفیدِ سفیدِ ... ماشین بیچارمون که طفلی کلا با برف پوشیده شده بود... شده بود ماشین برفی!!خخخخخخخخ   بیچاره بابا با کلی زحمت و برو بیا بالاخره تونست برفای روی شیشه جلو و بغل و یه کمی هم کاپوت رو پاک کنه و بره سر کار   این زمستون دو سه باری برف اومد اما هیچ بار این همه نَشِسته بود ! حتی دیروز هم از صبح برف میومد اما رو زمین نمیشست ، سریع آب میشد ... اما گویا دیشب یک سره تا صبح باریده و حسابی شهر رو سفید پوش کرده ... احتمالا از اون برفایی باشه که ...
13 بهمن 1392
1